دوست دارم شمع باشم در دل شب ها بسوزم
روشني بخشم ميان جمع و خود تنها بسوزم
شمع باشم اشک بر خاکستر پروانه ريزم
يا سمندر گردم و در شعله بي پروا بسوزم
لاله اي تنها شوم در دامن صحرا برويم
کوه آتش گردم و در حسرت دريا بسوزم
ماه گردم در شب تار سيه روزان بتابم
شعله ي آهي شوم خود را ز سر تا پا بسوزم
اشک شبنم باشم و بر گونه ي گل ها بلغزم
برق لبخندي شوم در غنچه ي لب ها بسوزم
يا ز همت پر بسايم بر ثريا همچو عنقا
يا بسازم آنقدر با آتش دل تا بسوزم.................
دلفي
صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
ناز کم کن که در اين باغ بسي چون تو شکفت
گل بخنديد که از راست نرنجيم ولي
هيچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت..............